خرید بک لینک
این روزا  حس خوبی نسبت به خوندن ندارم اما باید بخونم و تمام درس ها مثل سرابی می مونه که به پایاننمیرسه و تمامی نداره،اما طلایی ترین تایم برای من محسوب میشه.اما ازالان به خودم یاداوری میکنم اگر قبول نشدم ناامید نشم.البته انرژی منفی به خودم منتقل نمیکنم.استرس همراه سردرد واقعا نتیجه خوبی به سرحال بودن من منتقل نمیکنه.خیلی سرم درد میکنه و گلو درد خفیفی هم دارم که احتمالا مشخص میکنه که سرما خوردم.بعد آزمون برنامه ریزی کردم که دوباره ورزش رو ادامه بدم.ورزش که هرچند هرروزه نبود اما میشه  با اِغماض گفت  همیشه همراهم بوده.دعا کنین واسم که آزمون امسال قبول بشم.+دیروز یعنی ۱۶ آبان برای صدور کارت هوشمند ملی با مامان و داداشم اینا رفتیم پست واسه گرفتن عکس،اما همیشه عکس های این کارت ها جالب نمیشه اما خوب خیلی نباید اهمیت داد.+دیروز خواهری رفت تهران بخاطر یه مصاحبه کاری .+نتایج آزمون قضاوت ۱۵ ابان اعلام شد یکی از هم دانشگاهی ها قبول شدن واسشون آرزوی موفقیت دارم.البته آزمون قضاوت مراحل زیادی باید طی کنی تا به قبولی نهایی و اصلی برسی.+کاش زودتر آزمون می دادم خسته شدم واقعا خسته ام.

برچسب: استرس و سرماخوردگی,رابطه استرس و سرماخوردگی,استرس سرماخوردگی, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 4:34

نسل ما نسلی ست که درس خواند تا دانشجو شود... شنیده بودیم دانشجو شدن یعنی خوشبختی... یعنی همه چیزما درس خواندیم... کم یا زیاد ، ولی خواندیم...گاهی با علاقه و گاهی با اجبار  خواندیم تا برای آن چهار ساعت پر استرس آماده شویم...چهار ساعتی که می توانست سرنوشت ما را تغییر دهد... غول بزرگ... کنکوربرای ما هزینه کردند.دعا کردند  گاهی هم حتی  نذر کردند تا دانشجو شویم دانشجو شدیم.رشته مورد علاقه ِمان انتخاب کردیم.و شاید خیلی ها صرفا بِرند بودن دانشگاه را فدای رشته مورد علاقه خود کردن بعضی از  پسران هم  برای عقب انداختن دوران سربازی دانشجو شدنددر آخر با پشت سرگذاشتن آزمون بزرگ وارد یک دنیای جدید شدیم... آدم های جدید... تفکرات جدید... فکر و خیال های جدیدشب بیداری کشیدیم برای امتحانلای کتاب و جزوه هایمان پر از شعر و بازی و نقاشی بود دانشگاه مثل زندگی بالا و پائین زیاد داشتاسترس ها دغدغه های که الان با مرور به گذشته به نظر احتیاج نبود اینقدر حساسیت ها و دغدغه هاگاهی به اجبار سر کلاسی نشستیم و گاهی مثل روزهای خوب زندگی، انقدر همه چیز عالی بود که دوست نداشتیم زمان

برچسب: روز دانشجو,روز دانشجو چه روزی است,روز دانشجو مبارک, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 4:34

من از باشگاه اومده ،خسته اما سعی مکنم باانرژی دوباره شروع کنم پایان نامه نویسی رو.همیشه به نوعی البته با فاصله گاها اما ورزش  میکردم اما خوب گهگاهی  تایمی هم فاصله  و تنبلی وجود داشتاز قبل آزمون من تصمیم به رفتن به باشگاه داشتم با خواهری و امروز استارت ورزش زده شدبدنسازی با دستگاهمربی به من گفت برای فیتنس اومدیم  من هم تاکید کردم البته بیشتر برای سلامتی دوست ندارم مثل اقایون عضله بشه بدنم اصلا دوست ندارم فقط واقعا واسه بحث فیتنس و سلامتیخیلی خوب بود ،وقع وزنه برداری حس مسابقات المپیک داشتم خخخخخالانم تمام بدنم درد میکنه با وجود اینکه بلافاصله بعد از باشگاه دوش آب گرم هم گرفتم.حس خوبی بود درکلصبح با خواهری رفتم خرید  واسه پسر کوچولو دوستم فردا ناهار خونه دوست قدیمی دبیرستانم دعوتمخیلی وقت پیش تصمیم داشتم به دوستم سر بزنم بخاطر زایمانش و الان فکرش کنید پسرش نزدیک 2سالشه ومن نرفتم خخخخواقع موقعیت پیش نمیومد و بلاخره طلسم شکست شده و فردا خونه دوستم میرم.من چی بپوشم حالا؟؟؟!!! خخخخخخخخ+16آذر یه دوست قدیمی دوران کارشناسی بهم زنگ زد من شمارش گم کرده بودم خیلی خیلی خوش

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 4:34

این چند روز بخاطر اثرات ورزش و تمرینات دست درد دارم اما امشب  وحشتناک دستم مخصوصا دست راستم درد میکنه مثل جنس درد که انگار دستم شکسته باشه ،نمازم به سختی خوندم . متوجه شدم که اثرات تایپ امروز بخاطر پایان نامه باعث تشدید درد دستم شدهپنج شنبه هم روز خوبی بود چون با رفتن خونه دوستم لحظات خوبی رقم خورد.حدود ساعت ۱۰ صبح دوستم پیام داد چرا نیومدی هنوز؟من هم پیام دادم که میام عزیزم. حدودساعت ۱۱و نیم بابا من را رسوند خونه دوستم.دوست من که از دوران دبیرستان دوستیمون شروع شده الان یه مادر و یه پسر یک سال و نیم داره.هدیه پسرکوچولوش به خود دوستم دادم چون بَدو وردم پسر خوشگلش نبود.یکم باهم صحبت کردیم و دوستم واسم چای آورد بعد هم پسرش اومد .خونه دوستم با پدر شوهرش نزدیکه و پسرش خونه پدررشوهرش بود اول.دوستم بهش گفت خاله اومده ها.اول خجالت میکشید اما به مرور خوب شد و خیلی خوشحال بودم که هدیه اش رو دوست داشت.ناهار دوستم خورشت مرغ درست کرده بود و به سفارش خودم که ازش خواستم رودربایستی بزار کنار به حرفم گوش داده بود و یه مدل غذا درست کرده بود.واقعا خوشمزه بود.واسه  جمع کردن میز کمکش  

برچسب: روزهای پاییزی,روزهای پاییزی من,روزهای پاییزی مرتضی پاشایی, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 4:34

شب ها

شجاع ترین آدمِ دنیا هم 

ساعت ها به حرفهایى فکر میکند که هیچوقت جراتِ زدنش را ندارد!


برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 4:36

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: حس خوبیه,حس خوبیه دانلود,حس خوبیه ببینی یه نفر, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 4:35

توی زندگی  برای هیچ آزمونی اینقدر مطالعه نداشتم که الان...واقعا نمیتونم یا بهتر اینجور بگم یه مدتِ   واسه همه موضوعات  زندگی سعی میکنم پیش بینی نکنم.به قول دوستم  روز های آخر فارغ شدن از آزمون.به قول خودم وکالت رویایِ من نیست هدف منه، هدفی که از دوران راهنمایی انتخاب شد و واسه رسیدن به این هدف تلاشم ادامه داره.+داداشی تصمیم داره دوروزه بِره سفر و میگه ماهم بریم اما مامان و بابا بخاطر من نمیرن البته من به مامان گفتم مشکلی نیستش من میرم خونه خواهری اما مامان و بابا گفتن نه اصلا  عجله ای نیست واسه مسافرت رفتن.+فندق و پسته بی نهایت شیرین زبون شدن .بافندق بازی میکردم بهش گفتم من کوچولو بودم با مامانت نقش معلم و شاگرد داشتیم و باهم بازی میکردیم بعدش فندق میگه:خااااااله وقتی دوباره کوچولو شدی بیا با من بازی کن.بهش میگم  عزیزم من الانم باهات دارم بازی میکنم.میگه:نه کوچولو شدیمیگم من دیگه کوچولو نمیشمبعدش میگه خاله توکوچولو  بودی من کجا بودم؟؟؟منم  فقط میخندم و و بیاد حرف استادم میوفتم که وقتی میخواست  از متون  قدیمی بگه که  زمانی که ما &nb

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 4:35

دقیقا هفت روز زمان و وقت وجود داره واسه آزمون.تمام روزهای گذشته پاییزی من من در اتاقم پشت میز یا روی تخت گاهی هم توی سالن ،کتابی توی دستم و در حال درس خوندن.به شدت سردرد دارم ومطمئنم همش از استرس آزمون ،حس میکنم مغزم توانایی نداره.روزها طلایی حکم حلزونی رو داره واسم که خیلی آروم حرکت میکنه.حس درس ندارم اما  اگر درس نخونم استرس دارم و اینکه دارم زمان طلایی دوره کردن از دست میدم از طرفی واقعا خسته ام از طرفی نمیدونم چی بخونم.اصول رو که کامل نخوندم چون  واقعا سخته واسم.مرور قوانین و کتاب ها و تست ها .روزهایی پسته و فندق بودن پیشم و با بودنشون بهم انرژی دادن اما هفته آخری ،خواهری گفت به منشی گفتم نوبت نده و فندق نمیاره تا من درس بخونمامیدوارم امسال نتیجه دلخواهم بگیرماینروزا اصلا خوب نیستم خیلی خیلی خستم و ذهنم خسته اس .حس میکنم هیچی یادم نیست و بعد خودم به خودم انرژی میدم.خدایا ممنونم همیشه و درهر شرایطی هستین.+من رو ببخشید بعد آزمون به وبلاگ های خوبتون خواهم آمد.

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 4:35

همه دارند به پابوسی تو می آیند آقا،  دوست و آشنا  همسایه ، غریبه و  فامیل ، همشهری ،پیر و جوانزائر کوی محبت و رهسپار جاده بهشت شدند و من مثل هرساله جا مانده ام .امام حسینم حرف بسیار دارم وزبانم برای تبدیلش به کلمات ناتوان . دلم واقعا میخواست کربلا بودم .کاش یه بار قسمت من شود که زائر کربلا شوم.یعنی میشود ؟؟روزی آخرین ختم ۴۰ روزه زیارت عاشورا و زمان سلام دادن و ذکر سجده من در کربلا باشم!یکی از آرزوهام رفتن به کربلاس ،واسه دلخوشی خودم  میگم به قول مادربزرگ زیارت به دلِ  وکافیه از همین جا به سالار شهیدان سلام و درود بفرستی، اما از نزدیک  زیارت رفتن و ودر اون شرایط بودن تفاوت بسیاراست.به امید روزی که من هم مسافر کربلا شوم. اربعین حسینی تسلیت باد.

برچسب: اربعین,اربعین 95,اربعین حسینی, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 4:35

بعد از چندین روز ننوشتن واقعا  باوجود علاقه به دوباره نوشتن کمی تنبل شدم.جمعه روز ازمون بود شب قبل آزمون استرس داشتم و خوابم نمیبرد .چندین بار ساعت های مختلف بیدار میشدم و میخوابیدم ،ساعت 6صبح بود بیدار شدم نمازم خوندم و دیگه خوابم نبرد ،داداشی بهم گفت روز قبل که خودم میرسونمت،ساعت 7بود با داداشی رفتم سمت دانشگاه محل آزمون،نگرانیم به نسبت کمتر شده بود به محض وارد شدن به دانشگاه یکی از همکلاسی های دوران کارشناسی رو دیدم  و کمی باهم احوال پرسی کردیم.صندلی خودم پیدا کردم و کلاسی که من بودم آشنا اصلا ندیدم ،حدود ساعت  هشت و نیم قرائت قران و توزیع بسته سوالات و از راس ساعت 9 آزمون شروع شد به جز دو درس باقی درسها رو خوب جواب دادم و یه ربع به انتهای اتمام آزمون برگه پاسخانمه تحویل دادم ،داداشی قرار بود یه سفر کاری بره و من سعی کردم به شلوغی اتمام آخر جلسه  برخورد نکنم.دوستام خیلی خیلی لطف دارن بهم وهمه از ازمون پرسیدن ،امید به خدا و توکل بخدا همه پی دیگه بسته به رقبا و خواست خدا داره اما امیدوارم جز 80 نفر قبولی باشم.خیلی جالب بود که دو روز قبل ازمون 3 آذر کد تصویب دفاع پا

برچسب: بعد از چند روز حاملگی معلوم میشود,بعد از چند روز بفهمیم بارداریم,بعد از چند روز زن حامله میشود, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 4:34

چه شروع خوبی بود امروز... وقتی عزیزی از حرم خوب شما یاد من افتاد ... و چه حس غریبی وقتی گفت:باب الرضا (ع) هستم .... درد و دل کن با آقا السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی هنوز هم و همیشه لطف دارید که علی رغم دوری ، حرم با من است ...  در خواب و رویا و در یاد کردن دوستان و التماس دعا گفتن ها با همه سیاهی این قلب لعنتی، حالم خوب میشود با حس حضور در حریم قدسی تان ... اما ..... اما ...میبنی آقا ؟ میبینی  چطور خودم را آرام میکنم و دلداری می دهم ؟ خوب میدانم و میدانید این ها برای من حرم نمی شود برای من گنبد طلا و صحن سقا خانه و پنجره فولاد نمی شودنه نمی شود ... من شما رو می خواهم  دلتان می آید ؟دلم تنگ است ... حال و روزم بد ..دیر شده آقا ... نمی خواهی کمکم کنی ... نمی طلبی ؟!بازهم زائرتان نیستم از دور سلامالسلام علیک یا علی ابن موسی الرضا+خوشحالم امروز روزه گرفتم.

برچسب: شهادت امام رضا (ع),شهادت امام رضا عکس,شهادت امام رضا (ع) مداحی, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 4:34

بعداز چند ماه وقفه مجدد پِروسه پایان نامه نویسی رو جدی شروع کردم و بعداز مدت ها با خواهری رفتم دانشگاه،مدام خاطرات کلاس ها و بودن با دوستام مثل یه فیلم ذهنم رو به گذشته نه خیلی دور هُل می داد.امیدوارم به خوبی پیش بره.خیلی خوش گذشت.روز قبل و جمعه پاییز آسمون با بارون حس خوبی به من منتقل کرد منم عاشق بارون .و لذت بردم از خیس شدن  زیر آسمون بارونی.با مامان و بابا به از شام رفتیم خونه پدر خانم داداشی  ،زائر کربلا بودن و برگشته بودن از زیارت.+اینروزا بیشتراز گذشته بخاطر رشته و تحصیلم ازم مشورت خواسته میشه درست شنبه بعدظهر یکی از دوستای دوست دوران دبیرستانم برای طلاق ازمن مشورت میخواست قبل از ارائه مطالب حقوقی اولین  جمله این بود سعی کنه به زندگی برگرده و دوباره تلاش کنه.سوالاتش جواب دادم ازم خواست اگه باز  سوالی داشت به من تماس بگیرم ،مخالفتی نکردم اما جمله ای که گفتم این بود امیدوارم خبرخوبی بهم بگی و اینکه دوباره به زندگی برگردی و مشکل رفع بشه.

برچسب: زندگی ادامه دارد,زندگی ادامه دارد کیارستمی,زندگي ادامه دارد, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 4:34

صفحه بندی